جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٦ - غزل ٥١١ در سراى مغان رفته بود وآب زده
|
دريغ ودرد! كه در جستجوى گنج حضور |
بسى شدم به گدايى بَرِ كرام ونشد[١] |
|
|
فَلَك، جَنيبه كشِ شاه نصرت الدّين است |
بيا ببين، مَلَكش دست در ركاب زده |
|
|
خِرد كه مُلْهَم غيب است، بَهْرِ كسب شرف |
ز روى صدق، صدش بوسه بر حباب زده |
|
اين دو بيت در مدح شاه نصرت الدين است، در مقدّمه جلد دوّم اين كتاب نظر خواجه را نسبت به پادشاهان زمان خود يادآور شدهايم.
|
بيا به ميكده حافظ! كه بر تو عرضه كنم |
هزار صف، زدعاهاى مستجاب زده |
|
اى خواجه! اگر مى خواهى دوام ديدارت باشد، به ميكده ومجمع اهل ذكر بيا وبه مراقبه بنشين، تا دعاهايت مستجاب گردد وبه مقصدت راه يابى ودوام ديدارت حاصل شود. به گفته خواجه در جايى:
|
بر در مدرسه تا چند نشينى؟ حافظ! |
خيز تا از دَرِ ميخانه، گشادى طلبيم[٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
به هيچ وردِ دگر نيست حاجت اى حافظ! |
دعاى نيم شب ودرس صبحگاهت بس[٣] |
|
ودر جايى هم مى گويد:
|
حافظ! آب رُخِ خود بر دَرِ هر سفله مريز |
حاجت آن به، كه بَرِ قاضى حاجات بريم[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٥، ص ٢٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٦، ص ٣٠١.