جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢ - غزل ٤٨٢ مرغ دلم طايرى است، قدسى عرش آشيان
خواجه مى خواهد در اين غزل به مقام ومنزلت انسانيّت اشاره بفرمايد وبگويد:
بدن عنصرى، زندان وقفسى است براى مرغ جان كه با مجاهدات وبندگى خالصانه مىتوان او را به جايگاه قُدس وقرب وانس با جانان ومنزلگاه حقيقىاش پرواز داد.
مىگويد:
|
مرغِ دلم طايرى است، قُدسىِ عرشْ آشيان |
از قفس تن ملول، سير شده از جهان |
|
عالم خيالى واعتبارى مرا، جانى است كه از عالمِ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[١]: (وهمه نامهاى خود را به آدم آموخت.) وهمچنين: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٢]: (واز روح خويش در او دميدم.) ونيز «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[٣]: (سپس او را به گونه ديگرى پديد آورديم.) مىباشد، واگرچه زمانى در قفس خاكى تن آشيان گرفته، در نهايت به عالم قدس رجوع خواهد كرد، كه: «إِنَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٤]: (همانا ما از آن خداييم وبه سوى او باز مى گرديم.) ونيز: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبادِي، وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[٥]: (اى نفس مطمئن وروان آسوده، به سوى پروردگارت بازگشت نما، در حالى كه هم تو از او خشنودى وهم او از تو خرسند است،.
[١] - بقره: ٣١.
[٢] - حجر: ٢٩.
[٣] - مؤمنون: ١٤.
[٤] - بقره: ١٥٦.
[٥] - فجر: ٣٠- ٢٧