جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٨ - غزل ٥١٢ دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
از اين غزل معلوم مى شود، كه خواجه با حالات خوشى كه به او دست داده، پيش از آمادگى كامل، ديدار حضرت محبوب را تمنّا مى كرده وحال اينكه اين امر براى سالك عاشق، تا به كلّى از خود نرهد، ممكن نيست؛ لذا مى گويد:
|
دوش رفتم به دَرِ ميكده خواب آلوده |
خرقه تَرْ، دامن وسجّاده شراب آلوده! |
|
شب گذشته با آنكه هنوز به تمام وجود مهيّاى ديدار محبوب نبودم وخواب آلوده وگرفتار تعلّقات عالم بشريت بودم، توجّه خاصّى در عبادات به من دست داد، وصال دايمش را تمنّا نمودم وگفتم:
|
منم غريب ديار وتويى غريب نواز |
دمى به حالِ غريبِ ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير وبازم بند |
به شرط آنكه، زكارم نظر نگيرى باز |
|
|
بر آستانِ خيال تو مى دهم بوسه |
بر آستين وصالت، چو نيست دست نياز |
|
|
گَرَم چو خاكِ زمين، خوارمى كنى سهل است |
خرام ميكن وبرخاكْ سايه مى انداز[١] |
|
ولى:
|
آمد افسوس كنان، مغبچه باده فروش |
گفت: بيدار شواى رهرو خواب آلوده! |
|
خلاصه آنكه: مغبچه باده فروش وتجلّيات اسماء وصفاتى ومشاهدات جمالى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.