جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٥ - غزل ٥٠٦ اى از فروغ رويت، روشن چراغ ديده
درگاه وآستانه تو مى ايستد؛ پس آرزوهاى ما را با محروم ساختن وبرنياوردن خواسته ونوميد ساختنمان [از درگاهت] مقابله مفرما، وجامه دلسردى ودلشكستگى را به تنمان مكن.) بخواهد بگويد:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد مكن، تا نكَنى بنيادم |
|
|
رُخ برافروز، كه فارغ كنى از برگ گُلَم |
قد برافراز، كه از سرو كُنى آزادم |
|
|
چون فلك جور مكن، تا نكُشى عاشق را |
رام شو، تا بدمد طالع فَرُّخ زادم |
|
|
شمعِ هر جمع مشو، ورنه بسوزى ما را |
يادِ هر قوم مكن، تا نروى از يادم[١] |
|
|
گر دست من نگيرى، با خواجه باز گويم: |
كز عشوه دل زحافظ، چون برده اى به ديده |
|
معشوقا! چنانچه دستگيرى از من ننمايى وبه خود راه ندهى، با خواجه عالم (رسول اللَّه ٦) گلهات را خواهم كرد كه معشوقت با عشوه اى ونگاهى دل از من ربود وسپس بىاعتنايى را پيشه خود ساخت (سخنى است عاشقانه).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٠، ص ٣٠٩.