جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦ - غزل ٤٨١ ما سرخوشيم وباده ما در پياله كن
از اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه در حال وجد وسرمستى وسرخوشى از مشاهدات بسر مى برده؛ با اين همه، باز خود را خمار ديدار وتجلّيات افزونترى مىديده وتقاضاى آن را مى نموده، در اين سرخوشى گفتارى هم به پير خانقه وصوفى داشته. خطاب خواجه در دو بيت اوّل به حضرت دوست بوده، وممكن است خطابش به استاد كاملش باشد، مىگويد:
|
ما سرخوشيم وباده ما در پياله كن |
بد مست را، به غمزه ساقى حواله كن |
|
محبوبا! باده تجلّياتت مرا سر مست نموده، محتاج به عنايت ديگرى از تو مىباشم، تا به كلّى از خويش بيرون شوم. آن را به غمزه ونازت حواله فرما. در جايى مىگويد:
|
ديدار شد ميسّر وبوس وكنار هم |
از بخت شكر دارم واز روزگار هم |
|
|
بر خاكيانِ عشق، فشان جرعه لبت |
تا خاك، لعل گون شود ومشكبار هم |
|
|
چون آبروىِ لاله وگُل زآب فيض توست |
اى ابرِ لطف! بر من خاكى ببار هم[١] |
|
ويا بخواهد بگويد: معشوقا! حال كه سرمست وبَدْمَسْتِ مشاهداتت گرديدهام ودر بسط بسر مى برم، وقبضى ومحروميّتى از مشاهدات مرا رخ نداده، پيمانه ديگرى از باده مشاهداتت در پياله وجودىام بريز، وبا غمزه ونازت از خويشم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.