جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧ - غزل ٤٨١ ما سرخوشيم وباده ما در پياله كن
بستان؛ زيرا معلوم نيست ديگر چنين سرمستى برايم پيش آيد. به گفته خواجه در جايى:
|
اى سروِ نازِ حُسن! كه خوش مى روى به ناز |
عشّاق را به ناز تو، هر لحظه صد نياز |
|
|
فرخنده باد طالع نازت! كه در ازل |
ببريده اند بر قَدِ سروت، قباىِ ناز |
|
|
چون باده، مست بر سر خُم رفت كَف زنان |
حافظ، كه دوش از لب ساغر شنيد راز[١] |
|
وممكن است منظورش از بيت اين باشد كه: دلبرا! شراب مشاهدهات مرا فانى ساخته، محتاج پياله ديگرى از آن مى باشم تا باقى به تو گردم، و در مقام بقاء، چون منصور كوسِ «أنَا الحَقّ» و چون ابويزيد، كوسِ و «لَيْسَ في جُبَّتى إلّااللَّهُ» نزنم. اين كار از غمزه وناز تو برآيد. در جايى مى گويد:
|
به دامِ زلف تو دل، مبتلاى خويشتن است |
بكُش به غمزه، كه اينش سزاىِ خويشتن است |
|
|
گرت زدست برآيد مراد خاطر ما |
ببخش زود، كه خيرى براى خويشتن است[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
در جامِ ماه، باده چون آفتاب ريز |
بر روى روز، سنبلِ شب را كلاله كن |
|
محبوبا! با آنكه جمال جميلت را مشاهده مى كنم وبه وجد درآمدهام؛ امّا چون بكلّى از خويش بيرون نشدهام، محتاج تجلّى تمام و چون آفتابت مى باشم، تا به فناى تامّ خويش راه يافته ومنزلت بقاء را بيابم، ودر عين نيستى خود، به مظاهر وكثرات نظر داشته باشم. در جايى مى گويد:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر، شرابِ ناب بيار |
|
|
آفتاب است وماه، باده وجام |
در ميانِ مَهْ، آفتاب بيار |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨١، ص ٩١.