جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٦
|
عاشق خسته، زدردِ غم هجران تو سوخت |
خود نپرسى تو كه آن عاشق غمخوار كجاست |
|
|
عقل، ديوانه شد، آن سلسله مشكين كو؟ |
دل، زما گوشه گرفت، ابروى دلدار كجاست؟[١] |
|
|
مرا كه از رُخ تو، ماه در شبستان است |
كجا بود به فروغِ ستاره پروايى؟ |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! جمالهاى ظاهرى وقتى از من دل مى ربودند، كه در گذشته برايم تجلّى ننموده بودى ونور رخسارت را مشاهده نكرده بودم. حال چگونه مظاهرت مى توانند از من دلربايى نمايند؟ در واقع مى خواهد بگويد: مرا ديگر بار شامل عناياتت بفرما؛ كه:
٣٨٦١
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[٢]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد وميهمانىاش ننمودى؟! وكيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد وبه او احسان ننمودى؟
آيا سزاوار است به نااميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد نمىشناسم؟!) وبه گفته خواجه در جايى:
|
باز آى ساقيا! كه هواخواهِ خدمتم |
مشتاق بندگىّ ودعاگوى دولتم |
|
|
زآنجا كه فيض جام سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، زظلمات حيرتم |
|
|
در ابروى تو تيرِ نظر تا به گوشِ هوش |
آورده وكشيده وموقوف فرصتم |
|
|
من كز وطن سفر نگزيدم به عمرِ خويش |
در عشق ديدن تو، هواخواه غربتم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.