جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٤
خواجه در اين غزل اظهار كثرت اشتياق وعشق خود را به معشوق و ديدارش نموده، وبه مراقبه ظاهروباطن خود به او اشاره فرموده ومى گويد:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماهْ سيمايى |
خيالِ سَبْز خطى، نقشْ بستهام جايى |
|
|
زمامِ دل، به كسى دادهام منِ مسكين |
كه نيستش به كس از تاج وتخت، پروايى |
|
در محراب مراقبه وعبادت نشسته، وچشم به محراب ابروان وتجلّى خاص ومشاهده رخسار زيبايش دوختهام، وزمام دل خود را به معشوقى دادهام، كه نه تنها به مسكين بىاعتناست، به آنان كه صاحب جاه ومقامند نيز نظر ندارد ودر مقام عزّتِ خويش، حاضر نيست كسى دم از خود زند، بااين همه، نمىتوانم دست از اوكشم ومهر او تمام وجودم را احاطه كرده؛ كه:
«وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ.»
[١]: (و [از تو مسئلت دارم] به نور وجه واسماء وصفاتت كه تمام اشياء بدان روشن ونورانى است.).
در نتيجه بخواهد بگويد: حضرت محبوب وقتى به من عنايت خواهد داشت، كه مرا در ميان نبيند، در جايى مى گويد:
|
لعلِ سيرابِ به خون تشنه، لبِ يار من است |
وزپى ديدار او، دادنِ جان كار من است |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.