جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥ - غزل ٤٨٥ بفكن بر صف رندان، نظرى بهتر از اين
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به دوست واشاره به عنايات حضرتش بوده، وبهتر از آن را از او تمنّا مى نموده. مىگويد:
|
بفكن بر صف رندان، نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
محبوبا! به ما رندان واز تعلّقات دنيا وآخرت گذشتگان وتنها يادت را اختيار كنندگان، نظرى وگذرى بهتر از اين داشته باش وبه خود را همان ده واز ديدارت بهره مندمان كن. به گفته خواجه در جايى:
|
من خرابم ز غمِ يارِ خراباتى خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم بر دل ريش |
|
|
با تو پيوستم واز غيرِ تو دل ببريدم |
آشناى تو ندارد، سَرِ بيگانه وخويش |
|
|
به عنايت نظرى كن، كه منِ دلشده را |
نرود بىمددِ لطف تو، كارى از پيش |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
|
در حقِ من، لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است، وليكن قدرى بهتر از اين |
|
معشوقا! اگرچه به من عنايتها دارى واز لبت آب حياتم مى بخشى وزندگى تازهام مىدهى، بيش از اينم لطفت را شامل حالم فرما، تا بكلّى از خويش گرفته شوم، وحالاتم مقام شود، وباقى به تو گردم. در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.