جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧ - غزل ٤٨٥ بفكن بر صف رندان، نظرى بهتر از اين
|
ذرّه خاكم ودر كوىِ توام وقت، خوش است |
ترسم اى دوست! كه بادى ببرد ناگاهم |
|
|
بر سَرِ شمعِ قدت، شُعلهْ صفت مى لرزم |
گرچه دانم، كه هواىِ تو كُشد ناگاهم[١] |
|
وممكن است منظور خواجه از «رُودِ گرامى»، رسول اللَّه ٦ باشد. وبخواهد حضرتش را براى دردمندى وراه گشايى جهت رسيدن به كمالاتش شفيع قرار داده وبگويد: چگونه مى توانم بدان پسر زيبا وگرامىِ درگاه دوست دل ندهم، واو را واسطه خواستههاى خود نبينم، وحال اينكه مادر دهر بهتر از او براى اين امر نيافريده. به گفته خواجه در جايى:
|
آن سيه چَرده، كه شيرينىِ عالم با اوست |
چشم مِيگون، لبِ خندان، دلِ خرّم با اوست |
|
|
گرچه شيرين دهنان پادشهانند، ولى |
آن سليمان زمان است، كه خاتَم با اوست |
|
|
رُوىْ خوب است وكمالِ هُنر ودامنِ پاك |
لاجرم، همّتِ پاكان دو عالم با اوست |
|
|
خال مشكين، كه بر آن عارضِ گندم گُون است |
سرِّ آن دانه كه شد رهزنِ آدم، با اوست[٢] |
|
|
ناصحم گفت: كه جز غم چه هنر دارد عشق؟ |
گفتم: اى خواجه غافل! هنرى بهتر از اين |
|
زاهد ويا واعظ ويا عقلم مرا پند دادند كه اين چه كار است كه پيش گرفتهاى، عشق را هنرى جز غم نيست. جوابشان گفتم كه: مگر عاشق، دارو وپرستارى جز غم عشق معشوق را مى پسندد؟! به گفته خواجه در جايى:
|
اى همه كار تو مطبوع وهمه جاىِ تو خوش! |
دلم از عشوه شيرينِ شكَرْخاىِ تو خوش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١، ص ٥٨.