جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٠ - غزل ٥٠٩ خنك نسيم معنبر، شمامه دلخواه
|
زمشرقِ سرِ كوى، آفتابِ طلعتِ تو |
اگر طلوع كند، طالعم همايون است |
|
|
زدور باده، به جان راحتى رسان ساقى! |
كه رنجِ خاطرم از جورِ دور گردون است[١] |
|
|
منم كه بىتو نفس مى زنم، زهى خجلت! |
مگر تو عفو كنى، ورنه چيست عذر گناه |
|
معشوقا! براى خواجهات نَفَس زدن بىياد وتوجّه به تو، شرمندگى است، تنها چاره ساز وعذر خواهِ او، عفو و بخشش توست، تا شايد به نظر لطف ورحمت به وى نظر نمايى وشايستگى ديدارت را بيابد وبه او آرامش دهد. به گفته خواجه در جايى:
|
بى تواى سَرْوِ روان! با گل وگلشن چه كنم؟ |
زلف سنبل چه كشم؟ عارض سوسن چه كنم؟ |
|
|
برقِ غيرت چو چنين مى جهداز مَكْمَنِ غيب |
تو بفرما، كه منِ سوخته خرمن چه كنم؟ |
|
|
مددى گر به چراغى نكند آتشِطور |
چاره تيره شبِ وادى ايمن چه كنم؟[٢] |
|
|
ببين به شخص نزارم، كه غرق خون دل است |
هلال را زِ كنارِ افق كنند نگاه |
|
دلبرا! در فراقت چون هلال به لاغرى ونابودى وخون دل مبتلا گشتهام، بيا ونظرى مشتاقانه به اين بنده نحيفت بنما. در جايى مى گويد:
|
كارم زدور چرخ، به سامان نمى رسد |
خون شد دلم زدرد وبه درمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت، گشته دلم زار وناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده زحسرت سفيد شد |
وآوازه اى زمصر به كنعان نمى رسد[٣] |
|
|
زدوستان تو آموخت، در طريقت، مِهْر |
سپيده دم، كه صبا چاك زد شعارِ سياه |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٤، ص ٢٩٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.