جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٩ - غزل ٥٠٩ خنك نسيم معنبر، شمامه دلخواه
معلوم مى شود عمرى خواجه در پى ديدار حضرت دوست بوده، نصيبش نمىگشته، بامدادى با مشام جانش نسيمى كه خبر از روزگار وصال مى داده استشمام نموده، در تمنّاى آن شده، مىگويد:
|
خنك نسيم معنبر، شمامه دلخواه |
كه در هواى تو برخاست، بامداد به گاه |
|
محبوبا! نسيمهاى جانفزا ونفحات دلرباينده ومعطّر ودلخواهِ عاشقت، سحرگاهان وزيدن گرفت. آفرين بر او باد كه مژده واميد وصالت را به من داد! به گفته خواجه در جايى:
|
بَريدِ باد صبا، دوشم آگهى آورد |
كه روز محنت وغم، رو به كوتهى آورد |
|
|
به مطربانِ صَبوحى، دهيم جامه چاك |
بدين نويد، كه بادِ سحرگهى آورد |
|
|
نسيم زلف تو شد خضرِ راهم اندر عشق |
زهى رفيق! كه بختم به همرهى آورد[١] |
|
|
دليل راه شو، اى طاير خجسته لقا! |
كه ديده آب شد از شوقِ خاك آن درگاه |
|
اى نفحات هشدار دهنده وصال جانان! راهنما به اويم شويد، كه از فراق وى از بس سرشك ريختم، نور ازديدگانم بشد. بخواهد بگويد:
|
زگريه مردمِ چشمم، نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حالِ مردمان چون است |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٣، ص ١٣٠.