جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١١ - غزل ٥٠٩ خنك نسيم معنبر، شمامه دلخواه
محبوبا! باد صبا، شكافتن سياهى شب را با ظهور دادن سپيده صبح از بندگان تو آموخت؛ زيرا ايشان را با بندگان گناهكار عنايت وشفقت ومهربانى است وبه چشم محبّت به آنان مى نگرند. كنايه از اينكه: گناه وجودىام محو فرما وبه نور جمالت بهره مندم ساز. به گفته خواجه در جايى:
|
مرا كارى است مشكل با دل خويش |
كه گفتن مى نيارم مشكلِ خويش |
|
|
ز واپس ماندگان يادى كن آخر |
چه رانى تند جانا! محملِ خويش |
|
|
مرا در اوّلِ منزل رَهْ افتاد |
كى آمد كِشتىام بر ساحل خويش |
|
|
چه فرصتها كه گم كردم در اين راه |
زبخت خوابناك غافل خويش[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
باز آى ساقيا! كه هواخواهِ خدمتم |
مشتاق بندگىّ ودعاگوى دولتم |
|
|
زآنجا كه فيض جام سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، زظلمات حيرتم |
|
|
هر چند غرق بحر گناهم، زشش جهت |
تا آشناى عشق شدم، زاهل رحمتم[٢] |
|
|
به عشق روى تو، روزى كه از جهان بروم |
زتربتم بدمد، سُرخْ گل به جاى گياه |
|
معشوقا! در فراقت چنان خونين دل گشتهام كه اگر عنايتى نفرمايى واز ديدارت بهره مندم ننمايى ودر عشقت جان دهم وبه خاكم بسپارند، بر مزارم عوض گياه، گل سرخ روييده خواهد شد. كنايه ازاينكه:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ وبه دل، دوست دارمت |
|
|
تا دامن كفن نكشم زير پاىِ خاك |
باور مكن، كه دست زدامن بدارمت |
|
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفا طبيب! |
بيمار بازپرس، كه در انتظارمت |
|
|
خونم بريز وازغم هِجرم خلاص كن |
منّتْ پذيرِ غمزه خنجر گذارمت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٧، ص ٢٦٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.