جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٥ - غزل ٥٢٥ اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى
از بيت صدر اين غزل ظاهر مى شود، كه خواجه را وصالى بوده، مبتلا به هجران شده، از حضرت محبوب با بيانات عاشقانهاش ديدار دوباره او را تمنّا نموده، مىگويد:
|
اى پادشهِ خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى |
|
اى محبوبى كه عاشقان وبندگان خاصّت را سَرورى، وايشان به پادشاهىات وبندگى خويش در پيشگاهت مى بالند، ومى گويند:
٣٤٩٢
«إلهى! كَفى بىعزّاً أنْ أكُونَ لَكَ عَبْداً وَكَفى بى فَخْراً أنْ تَكُونَ لى رَبّاً!»
[١]: (معبودا! همين عزّت وبزرگوارى مرا بس است كه بنده تو باشم واين فخر وبالندگى مرا كفايت مى كند كه تو پروردگارم باشى.) نمىدانم چه شده كه مرا ازديدارت محروم ساختى؟ در هجرت بىتاب گشتهام، وقت آن است كه بازم جلوه نمايى، وبنده خاكسارت را شادمان سازى؛ كه:
٣٤٩٣
«إلهى! إرْحَمْ عَبْدَكَ الذَّليلَ، ذَا اللِّسانِ الكَليلِ، وَالعَمَلِ القَليلِ، وَامْنُنْ عَلَيْهِ بِطَوْلِكَ الجَزيلِ، وَاكْنُفْهُ تَحْتَ ظِلِّكَ الظَّليلِ. يا كريمُ! يا جَميلُ! يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ!»
[٢]: (معبودا! بر اين بنده ذليل وافتاده، صاحب زبان لال، وعمل اندك رحم آر، وبا بخشش وعطاى فراوانت بر او منّت نهاده، ودر زير سايه گسترده وجاودانه [رحمت] خويش قرار ده. اى بزرگوار! اى صاحب جمال ونيكويى! اى مهربانترين مهربانها!) وبه گفته خواجه در جايى:
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٩٢.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.