جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٧ - غزل ٥٣٢ اى كه بر ماه از خطت، مشكين نقاب انداختى!
|
اى لبت، آبِ حيات، واى قدرت، سروِ چمن! |
اى رُخت، خورشيد خاور، وى خطت، مُشك ختن! |
|
|
تا رُخت ديده است، گُل در باغ اى سروِ روان |
بر تن خود چاك مى سازد، زخجلت پيرُهن |
|
|
رشته مور است آن، يا سبزه گِردِ رُخَت؟ |
ذرّه خورشيد، يا دُرج دُر است آن، يا دَهَن؟[١] |
|
|
تا چه خواهد كرد با ما، آب ورنگِ عارضت |
حاليا، نيرنگِ نقش خود در آب انداختى |
|
محبوبا! حال كه جمالت را از ملكوت كثراتت برايم آشكار كرده وبه مشاهدهات نايلم ساختهاى، نمىدانم پس از اين با من چه خواهى كرد: آيا همان گونه وفادار خواهى بود، يا به زير سايه مظاهرت مخفى خواهى شد وبه هجرانم مبتلا مىسازى؟ در جايى از وفادارى او سخن به ميان آورده ومى گويد:
|
تا سايه مباركت افتاد بر سرم |
دولت، غلام من شد واقبال، چاكرم |
|
|
شد سالها كه از سَرِ من رفته بود بخت |
از دولتِ وصالِ تو باز آمد از درم |
|
|
من عمر در غم تو، به پايان برم، ولى |
باور مكن كه بىتو زمانى بسر برم |
|
|
زآن شب كه باز در دل تنگم درآمدى |
چون شمع، درگرفت، دماغِ مكدّرم[٢] |
|
ودر جايى از بىوفايىاش:
|
چون شوم خاكِ رَهَش، دامن بيفشاند زمن |
وربگويم: دل مگردان، رو بگرداند زمن |
|
|
گر چو شمعش پيش ميرم، در غمم خندد چوصبح |
ور برنجم، خاطرِ نازك برنجاند زمن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٠، ص ٣٥٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.