جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٥ - غزل ٤٩٥ به جان پير خرابات وحق صحبت او
زاهدا! اگرچه مى دانم بهشت جاى گناهكاران نيست، ولى آن نه گناهى است كه تواش گناه مى پندارى. ديدن وعشق ورزى به جمال حضرت محبوب وچشم پوشى از آن بر خلاف فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[١]: (همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.) است، پس: «بيار باده، كه مستظهرم به رحمت او.»؛ كه: «إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»[٢]: (بدرستى كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
هاتفى از گوشه ميخانه دوش |
گفت: ببخشند گنه، مىبنوش |
|
|
عفوِ الهى بكند كار خويش |
مژده رحمت برساند سروش |
|
|
اين خِرَد خام به ميخانه بر |
تا مِىِ لعل آوردش خون به جوش |
|
|
عفو خدا، بيشتر از جرم ماست |
نكته سربسته چه گويى؟ خموش[٣] |
|
|
چراغِ صاعقه آن شراب روشن باد! |
كه زد به خرمن من، آتش محبّت او |
|
زاهدا! الهى كه صاعقه وبرق تجلّيات اسماء وصفاتى حضرت معشوق ومحبّتش كه درگذشته بر خرمن وجود من آتش برافروخت وبكلّى مرا از خود غافل ساخت، همواره روشن باد! تا بتوانم از او بهرهمند گردم. در جايى مى گويد:
|
مرا مِىْ دگرباره از دست برد |
به من باز آورد مِىْ، دستبرد |
|
|
هزار آفرين بر مِىِ سرخ باد! |
كه از روى ما رنگ زردى ببرد |
|
|
برو زاهدا! خرده بر ما مگير |
كه كار خدايى، نه كارى است خرد[٤] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - اعراف: ٥٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٨، ص ٢٦٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.