جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٧ - غزل ٥١٠ دامن كشان همى شد در شرب زر كشيده
|
آن آهوى سيه چشم، از دام ما برون شد |
ياران! چه چاره سازيم، با اين دل رميده؟ |
|
افسوس! كه يار جلوه اى نمود وبرفت، وعاشقان خود را به هجران مبتلا ساخت وحسرت جذبات تجلّيات پرشور وكُشندهاش را به دل ما بگذاشت وبشد. اى دوستان! چاره چيست وچگونه مى توان باز قلب رميده خود را با مشاهدهاش به راه آوريم؟ در جايى مى گويد:
|
دلبر برفت ودلشدگان را خبر نكرد |
يادِ حريف شهر ورفيق سفر نكرد |
|
|
يا بخت من، طريقِ محبّت فرو گذاشت |
يا او به شاهراهِ حقيقت گذر نكرد |
|
|
من ايستاده، تا كُنَمش جان فدا چو شمع |
او خود گذر، به من چو نسيمِ سحر نكرد[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
كه بَرَد به نزد شاهان زمن گدا پيامى؟ |
كه به كوى ميفروشان، دوهزار جَمْ به جامى |
|
|
تو كه كيميا فروشى، نظرى به قلب ما كن |
كه بضاعتى نداريم وفكنده ايم دامى |
|
|
به كجا برم شكايت؟ به كه گويم اين حكايت |
كه لبت حيات ما بود ونداشتى دوامى |
|
|
سَرِخدمت تو دارم، بخرم به هيچ ومفروش |
كه چو بنده كمتر افتد به مباركى غلامى[٢] |
|
|
تا كى كشم عتابت؟ ازچشم نيم خوابت |
روزى كرشمه اى كن، اى نور هر دو ديده! |
|
اى دوست! تا كى مى خواهى به من بىعنايت باشى ومرا شايسته ديدار خود ندانى؟ آخراى نور ديده خواجه! بيا از اين نامهربانى دست بردار وروزى با كرشمه اى وگوشه چشمى به او نظر بنما ودل از وى بستان. به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى ودلِ تنگ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را، محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
زآن باده، كه در مصطبه عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده وگو رمضان باش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٦، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٦، ص ٤٢٠.