جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٥ - غزل ٥٠٨ چراغ روى تو را، شمع گشت پروانه
|
بر آتش رخ زيباى او به جاىِ سپند |
به غيرِ خال سياهش، كه ديده بِهْ دانه |
|
محبوبم، در جمال وزيبايى، آنقدر جميل مى باشد، كه اسفند براى محفظ ماندنش از چشم زخم ارزشى ندارد، دانه خالش بايد سپند رويش گردد. در جايى مىگويد:
|
كُفر زلفش، رَهِ دين مى زد وآن مسكين دل |
در رَهَش مشعله از چهره برافروخته بود |
|
|
جان عُشّاق سپندِ رُخ خود مى دانست |
وآتش چهره بر اين كار برافروخته بود[١] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد: اين مظاهر اتمّ محبوب (انبياء واولياء :) مىباشند كه مى توانند جمالش را ببينند وتوصيف نمايند.
|
چه نقشها كه برانگيختيم وسود نداشت |
فسونِ ما، بَرِ او گشته است افسانه |
|
پس از فراق محبوب، براى آنكه ازديدارش باز بهرهمند گردم ونگاهى به من كند، مجاهدات ونيازها واز خود گذشتگيها به جاى آوردم؛ امّا عنايتى نفرمود وهمه كوشش مرا به افسانه گرفت. در جايى مى گويد:
|
رو بر رَهَش نهادم وبر من گذر نكرد |
صد لُطف چشم داشتم ويك نظر نكرد |
|
|
ماهىّ ومرغ، دوش نخفت از فغان من |
وآن شوخْ ديده بين، كه سر از خراب بر نكرد |
|
|
مىخواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع |
او خود گذر به من چو نسيم سحر نكرد |
|
|
شوخى نگر، كه مرغِ دلِ بال وپر كباب |
سوداىِ خام عاشقى از سر بدر نكرد[٢] |
|
امّا:
|
مرا به دور لبِ دوست هست پيمانى |
كه بر زبان نبرم، جز حديثِ پيمانه |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨١، ص ١٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.