جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٤ - غزل ٥٠٨ چراغ روى تو را، شمع گشت پروانه
|
مرا مِىْ دگرباره از دست بُرد |
به من باز آورد مِىْ، دستبُرد |
|
|
هزار آفرين بر مِىِ سُرخ باد! |
كه از روىِ ما رنگ زردى ببرد |
|
|
مزن دم زحكمت، كه در وقت مرگ |
ارسطو دهد جان چو بيچاره كُرد |
|
|
شود مست وحدت زجام الَست |
هرآنكو چو حافظ مِىِ صاف خورد[١] |
|
لذا مى گويد:
|
به بوىِ زُلف توگر جان به باد رفت، چه شد |
هزار جانِ گرامى، فداى جانانه! |
|
دلبرا! اگر استشمام نمودن بوى تو از كثرات وملكوت اشياء، سبب مى شود كه جان فدايت كنم وبه فنا بگرايم، چيزى نيست، تو در جمال وكمال آنچنانى كه سزاوار است جان همه پاكيزگان وبرجستگان (انبياء واولياء :) فدايت گردد. به گفته خواجه در جايى:
|
صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلا گفتيم |
به دورِ نرگسِ مستت، سلامت را دعا گفتيم |
|
|
در ميخانه را بگشا، كه هيچ از خانقه نگشود |
گرت باور بود، ورنه سخن اين بود ما گفتيم |
|
|
من از چشم خوش ساقى، خراب افتادهام ليكن |
بلايى كز حبيب آمد، هزارش مرحبا گفتيم[٢] |
|
ودر جاى ديگر مى گويد:
|
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست |
جانِ صد صاحبدل آنجا، بسته يك مو ببين |
|
|
زلفِ دلبندش، صبا را بند در گردن نهد |
با هوادارانِ رهرو، حيله هندو ببين[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٨، ص ٣٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٩، ص ٣٥٤.