جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٦ - غزل ٥٠٣ مطرب خوش نوا! بگو، تازه به تازه نو به نو
٣٦٩١
أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِكَ حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]، وَأنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ، أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْ حَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ، [إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا.»
[١]: (تويى كه انوار را در دل اوليائت تابانيدى تا به مقام معرفت وشناسايى وتوحيدت نائل آمدند؛ [يا: تو را يافتند]؛ وتويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته وبه غير تو پناه نبردند، تويى يار ومونس آنان آنگاه كه عالَمها به وحشتشان اندوخت؛ وتو بودى كه ايشان را هدايت نمودى آنگاه كه نشانه ها بر آنان روشن گشت [معبودا!] چه چيز يافت آن كه تو را از دست داد؟! وآن كه تو را يافت چه چيزى از دست داد؟! براستى هركس كه به جاى تو به غير تو مايل گشت نوميد گرديد.)
|
شاهدِ دلرباى من، مىكند از براى من |
نقش ونگار ورنگ وبو، تازه به تازه نو به نو |
|
معشوق بىنظير ودلرباينده من هر زمان به طريقى از پرتو روى مظاهر خود، برايم جلوه مى كند وعطر وبوى خوش خود را به مشام جانم مى رساند؛ ولى متأسّفانه خود او را از ملكوتشان نمى بينم. بخواهد بگويد:
٣٣٩٩
«الهى! لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلاتَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى آنان كه به توحيد تو گراييده اند مبند، و مشتاقانت را از نگريستن به ديدار زيبايت محجوب مگردان.).
وبگويد:
|
اى كه بر ماه از رُخَت مشكين نقاب انداختى |
لطف كردى سايه اى بر آفتاب اندختى |
|
|
تا چه خواهد كرد با ما آب ورنگ عارضت |
حاليا نيرنگ نقشِ خود در آب انداختى |
|
|
از براى صيد دل، در گردنم زنجير زلف |
چون كمند خسروِ مالكْ رقاب انداختى |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٣.