جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٤ - غزل ٥٠٣ مطرب خوش نوا! بگو، تازه به تازه نو به نو
خواجه در اين غزل در مقام تمنّاى ديدار دوست بوده، اگرچه در بعضى ابيات سر سخنش با نفحات، ودر بعضى ديگر با سالكين طريق مى باشد. مىگويد:
|
مطرب خوش نوا! بگو، تازه به تازه نو به نو |
باده دلگشا بجو، تازه به تازه نو به نو |
|
اى نفحات شور آورنده دوست! پيامها وعنايتهاى او را پياپى وتازه به تازه به من بياوريد، واز آن كوى، باده تجلّيات دلگشايش را چون بدست آريد مرا هم از آن بهرهمند سازيد.
وممكن است بخواهد با اين بيان تمنّاى مشاهدات پى در پى را نمايد تا همواره در وجد وحال باشد، وبگويد:
|
صبا! زمنزل جانان گذر دريغ مدار |
وز او به عاشقِ مسكين، خبر دريغ مدار |
|
|
به شكر آنكه شكفتى، به كام دل اى گل! |
نسيم وصل، زمرغِ سحر دريغ مدار |
|
|
مراد ما، همه موقوفِ يك كرشمه توست |
زدوستان قديم، اين قدر دريغ مدار |
|
|
كنون كه چشمه نوش است، لعلِ شيرينت |
سخن بگوى وز طوطى، شكر دريغ مدار[١] |
|
ودر جايى پس از نايل شدن به اين آرزو مى گويد:
|
شب از مطرب، كه دل خوش باد وى را! |
شنيدم ناله جان سوز نِىْ را |
|
|
چنان در سوز من، سازش اثر كرد |
كه بىرقّت، نديدم هيچ شى را |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٠، ص ٢٣٣.