جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٢ - غزل ٥١٦ گر تيغ بارد، در كوى آن ماه
|
بيا كه با سر زلفت قرار خواهم كرد |
كه گر سرم برود، برندارم از قدمت |
|
|
روانِ تشنه ما را به جرعه اى درياب |
چو مى دهند زلال خضر به جام جَمَت |
|
|
دلم مقيم در توست، حرمتش مىدار |
به شكر آنكه خدا داشته است محترمت[١] |
|
|
عاشق چه نالى؟ گر وصل خواهى |
خون بايدت خورد، درگاه وبيگاه |
|
گويا خواجه به خود بازگشته وخطاب مى كند كه: چرا اين همه مى نالى؟ خود گفتى:
|
گر تيغ بارد در كوىِ آن ماه |
گردن نهاديم، الْحُكْمُ للَّهِ |
|
عاشقى كه وصال دوست را مى خواهد بايد دم بدم خون بخورد ورنجيده خاطرى را به خود راه ندهد تا ديدارش نصيب گردد. به گفته خواجه در جايى:
|
دكّان عاشقى را، بسيار مايه بايد |
دلهاى همچو آذر، چشمان رُودبارى[٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
تو، به تقصير خود افتادى از اين دَر محروم |
از كه مى نالى وفرياد چرا مى دارى؟ |
|
|
حافظِ خامْ طمع! شرمى از اين قصّه بدار |
كارْ ناكرده چه امّيدِ عطا مى دارى؟[٣] |
|
|
حافظ! نبودى، زين گونه بيدل |
گر مى شنيدى، پندِ نكو خواه |
|
كنايه از اينكه: اگر پند زاهد وخيرخواهى او را مى شنيدى، اين گونه بىدل ودلداه معشوقت نمى شدى. در جايى مى گويد:
|
رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رُخ برتاب |
چه افتاد اين سَرِ مارا كه خاك درنمى ارزد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٥، ص ٩٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٥، ص ٩٣٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٦، ص ١٥٨.