جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٩ - غزل ٥٠٥ از من جدا مشو، كه توام نور ديدهاى
|
هر كه اين مجلس نجويد، خوشدلى از وى مجوى |
وآنكه اين عشرت نخواهد، زندگى بر وى حرام[١] |
|
|
زين سرزنش كه كرد تورا دوست، حافظا! |
بيش از گليم خويش، مگر پا كشيدهاى |
|
آرى، عاشق تا با بقايايى از وجودش، طالب ديدار دوست باشد، محروم از دوام ديدار او، وقابل سرزنش حضرتش بوده وپاى از گليم خود درازتر كرده است، زيرا به انقطاع كامل از عالم طبيعت مى توان به چنان مشاهده اى دست يافت؛ كه:
٣٥١٠
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وأَنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ»
[٢]: (معبودا! انقطاع وگسستن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا نما، وديدگان دلمان را با تابش نگاهش به سوى خود، روشن گردان تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، وبه معدن عظمتت واصل گشته، وارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.).
خواجه هم خطاب به خود كرده، مىگويد: تو از او دوام ديدارش را تمنّا دارى وحال آنكه هنوز بقايايى از وجودت باقى است وبه فناى مطلق دست نيافتهاى، تا بكلّى از خويش بيرون نشدهاى، از خواستهات چشم بپوش. به گفته خواجه در جايى:
|
نقدِصوفى، نه همه صافى بىغش باشد |
اى بسا خرقه، كه مستوجب آتش باشد |
|
|
خوش بودگر محكِ تجربه آيد به ميان |
تا سِيهْ روى شود، هر كه در او غش باشد |
|
|
دلق وسجّاده حافظ، ببرد باده فروش |
گر شراب از كف آن ساقىِ مَهْوَش باشد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٦، ص ٣١٣.
[٢] - اقبال الاعمال: ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٠، ص ٢٠٨.