جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥١ - غزل ٥١٥ عيشم مدام است، از لعل دلخواه
|
دلا! معاش چنان كن، كه گر بلغزد پاى |
فرشتهات به دو دست دعا نگهدارد[١] |
|
|
ما را به مستى، افسانه كردند |
پيرانِ جاهل، شيخان گمراه |
|
از اين بيت ظاهر مى شود كه خواجه سر سپردگى به كسانى داشته كه طريق راهنمايى به دوست را نمى دانستهاند، مىگويد: من هشيار بودم، پيران جاهل ومشايخ گمراه مرا مست مى خواندند ومن هم باور كرده بودم، حال مى فهمم آنچه در گذشته داشتم جز خيالى از جانان بيش نبود، مستى اين است كه در آنم.
وممكن است بخواهد بگويد: پيران وشيوخ زاهد وعابد مرا در اين مستىام ملامت نمودند وبه پريشانْ حالى نسبت دادند. علّت هم همان جهالت وگمراهى وپى نبردن ايشان به حالات عاشقانِ حضرت محبوب بود. بخواهد بگويد:
|
برو زاهدا! خُرده بر ما مگير |
كه كار خدايى، نه كارى است خرد |
|
|
مرا از ازل، عشق شد سرنوشت |
قضاىِ نوشته، نشايد سترد |
|
|
شود مستِ وحدت، ز جام الَسْت |
هر آن كو چو حافظ، مِىِ صاف خورد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
از قول زاهد، كرديم توبه |
وز فعل عابد، اسْتَغْفِرُاللَّه |
|
اين زاهد وعابد بودند كه عمرى مرا سرگردان قول وفعل خويش نمودند، امروز كه مشاهدهام دست داد، از آنچه كردم وديدم، توبه كردم ودانستم گفتار آنان جز دعوت به قشر نبود، و از محبوب نسبت به گذشته خود طلب مغفرت مى نمايم؛ كه:
٣٤٢٨
«وَأسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ، وَمِنْ كُلِّ راحَةٍ بِغَيْرِ انْسِكَ، وَمِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبِكَ، وَمِنْ كُلِ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٥، ص ٢١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.