جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٩ - غزل ٥٢٥ اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى
|
بر آن سرم، كه ننوشم مِىْ وگُنه نكنم |
اگر موافقِ تدبيرِ من شود تقدير |
|
|
چو قسمت ازلى، بى حضور ما كردند |
گر اندكى نه به وفقِ رضاست، خُرده مگير[١] |
|
ودر جايى مى گويد:
|
رضا به داده بده وزجبين گره بگشاى |
كه بر من وتو، دَرِ اختيار نگشاده است[٢] |
|
ويا بخواهد بگويد: خودبينان وخودرأيان را به دوست راه نباشد؛ زيرا خودبين خداى بين نشود، رندان وآنان كه جز معشوق حقيقى نمى جويند ونمى بينند، خود بينى وخود رايى نزد آنان كفر است؛ ولى:
|
يارب! به كه بتوان گفت، اين نكته: كه در عالم |
رُخساره به كس ننمود، آن شاهد هر جايى؟ |
|
اين نكته را، كه خودبينى وخودرأيى كفر است وصاحبش از ديدار معشوق محروم مى باشد، به هركس نمى توان گفت؛ چرا كه حضرت دوست در هر جا وبا همه كس مى باشد، و همگان، بدانند يا ندانند، او را با ديده دل مى بينند، ولى عدّه اى در اثر خودبينى توجّه به توجّه ندارند؛ كه:
٣٥٠٠
«يا مَنْ هُوَ بِالمَنْظَرِ الأعْلى وَبِالافُقِ المُبينِ»
[٣]: (اى خدايى كه در ديدگاه وتماشاگاه بلند، ودر افق وكرانه آشكار مى باشى.) لذا مى گويد: «رُخساره به كس ننمود، آن شاهد هر جايى» يعنى تا كس، كس است وعنايت به فناء ونيستى خويش ندارد، از ديدن حضرت دوست محروم است وحضرتش رخساره به وى نمى نمايد؛ در جايى مى گويد:
|
خيز ودر كاسه زَرْ، آبِ طربناك انداز |
پيش از آنى كه شود كاسه سر، خاكْ انداز |
|
|
چشم آلوده، نظر از رُخِ جانان دور است |
بر رُخ او، نظر از آينه پاك انداز |
|
|
چون گُل از نكهت او، جامه قبا كن حافظ! |
وين قبا، در رَهِ آن قامتِ چالاك انداز[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٤، ص ٢٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣، ص ٥٣.
[٣] - بحارالانوار، ج ١٠١، ص ٢٩٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.