جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٧ - غزل ٥٠٨ چراغ روى تو را، شمع گشت پروانه
|
گَرَم چو خاكِ زمين خوار مى كنى سهل است |
خرام ميكن وبر خاك سايه مى انداز[١] |
|
وبگويد:
|
دلم را شد سَرِ زُلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار ومشكن |
|
|
وگر دل سر كشد چون زلف از خط |
بدست آرش، ولى در پاش مفكن |
|
|
چو شمع ار پيشم آيى در شب تار |
شود چشمم به ديدار تو روشن[٢] |
|
|
حديث مدرسه وخانقه مگوى، كه باز |
فتاده بر سرِ حافظ، هواىِ ميخانه |
|
در بيت ختم خواجه به خود خطاب كرده ومى گويد: از مدرسه، جايگاه اهل دانش، واز خانقه، محلّ عبادت زهّاد، هيچ كدام بهره اى برنگرفتى، سخن از آنها مگو؛ زيرا بر سرت هواى مشاهده جمال يار وعشق دلدار افتاده. كنايه از اينكه: هر آنچه از مدرسه وخانقه مى طلبى، در وصال معشوق بدست خواهى آورد، ولى آنچه در آنجا بدست مى آورى، در مدرسه وخانقه يافت نمى شود. در جايى مى گويد:
|
خيز تا از دَرِ ميخانه گشادى طلبيم |
بر دَرِ دوست نشينيم ومرادى طلبيم |
|
|
زادِ راهِ حرم دوست نداريم، مگر |
به گدايى، زدر ميكده زادى طلبيم |
|
|
بِر دَرِ مدرسه تا چند نشينى حافظ! |
خيز تا از دَرِ ميخانه گشادى طلبيم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.