جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣١ - غزل ٥٢٥ اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى
مراقب وحاضر هستى؟ همانا تو بر هر چيز توانايى. سپاس مخصوص خداوند يكتاست.).
اى خواجه! اين است توصيف حريف ومحبوبت، گله از زُلفش با نسيمهاى قدسىاش مكن، وگله خويش را به خود بر، كه به حجاب خودبينى وخودرأيى محجوب گشتهاى؛ به گفته خواجه در جايى:
|
ميان عاشق ومعشوق، هيچ حايل نيست |
تو خود حجاب خودى، حافظ! از ميان برخيز[١] |
|
|
ساقى! چمن گل را، بى روىِ تو رنگى نيست |
شمشاد خرامان كن، تا باغ بيارايى |
|
كنايه از اينكه: اى محبوبى كه با تجلّياتت به عاشقان روح وروان تازهاى مىبخشى! جلوه اى بنما كه بىرويت مظاهرت در نظر ايشان جلوه گرى ندارند؛ كه:
٣٥٠٣
«وَأنْتَ الَّذى لا إلهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٢]: (وتويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه اشياء شناساندى لذا هيچ چيز به تو جاهل نيست وتويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى پس تو را آشكار وهويدا در هر چيز ديدم وتويى كه بر هر چيز آشكار وپيدايى.) بخواهد با اين بيان بگويد:
|
گر دولتِ وصالت، خواهد درى گشودن |
سرها بر اين تخيّل، بر آستان توان زد |
|
|
از شرم در حجابم، ساقى! تلطّفى كن |
باشد كه بوسه اى چند، بر آن دهان توان زد |
|
|
اهل نظر دو عالم، در يك نظر ببازند |
عشق است وداوِ اوّل بر نقد جان توان زد |
|
|
بر عزم كامرانى، فالى بزن چه دانى |
باشد كه گوى عيشى، با اين وآن توان زد[٣] |
|
لذا مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٦، ص ٢٤٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٦.