جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٤ - غزل ٥٣٨ با مدعى مگوييد، اسرار عشق و مستى
غزل ٥٣٨ [: با مدّعى مگوييد، اسرارِ عشق و مستى ...]
|
با مدّعى مگوييد، اسرارِ عشق و مستى |
تا بىخبر بميرد، در رنج خود پرستى |
|
|
با ضعف وناتوانى، همچون نسيم خوش باش |
بيمارى اندر اين رَهْ، خوشتر زتندرستى |
|
|
تا فضل وعلم بينى، بى معرفت نشينى |
يك نكتهات بگويم: خود را مبين، كه رستى |
|
|
در آستانِ جانان، از آسمان ميانديش |
كز اوجِ سربلندى، افتى به خاك پستى |
|
|
عاشق شو ار نه روزى، كارِ جهان سرآيد |
ناخواندهْ نقشِ مقصود، از كارگاه هستى |
|
|
آن روز ديده بودم، اين فتنه ها كه برخاست |
كز سركشى زمانى، با ما نمى نشستى |
|
|
خار ار چه جان بكاهد، گُل عذر آن بخواهد |
سهل است تلخىِ مِىْ، در جنب ذوق مستى |
|
|
صوفى پياله پيما، زاهد قرابه پر كن |
اى كوته آستينان! تا كى درازدستى؟ |
|
|
در حلقه مغانم، دوش آن پسرچه خوش گفت: |
با كافران چه كارت، گر بت نمى پرستى؟ |
|
|
در مذهبِ طريقت، خامى نشانِ كفر است |
آرى، طريقِ رندان، چالاكى است وچستى |
|
|
سلطان ما! خدا را، زلفت شكست ما را |
تا كى كند سياهى، چندين دراز دستى؟ |
|
|
گر خرقه اى ببينى، مشغول كار خود باش |
هر قبله اى كه باشد، بهتر زخودپرستى |
|
|
در گوشه سلامت، مستور چون توان بود؟ |
تا نرگس تو گويد، با ما رموز مستى |
|
|
عشقت به دست طوفان، خواهد سپرداى جان! |
چون برق ازاين كشاكش، پنداشتى كه رستى |
|
|
از راه ديده حافظ، تا ديد زُلف پستت |
با جمله سربلندى، شد پايمال پستى |
|