جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٨
|
در آن مقام، كه خوبان به غمزه تيغ زنند |
عجب مكن زسرى، كو فتاده در پايى |
|
در مقامى كه محبوب با چشم وجذبه جمالى خود، عاشق را به خود بپذيرد، وباگوشه چشم وغمزه وصفت جلالىاش او را بكشد وفانى سازد، عجب نيست كه فريفته ديدار او، سر به پايش نثار كرده وبه عبوديّت حقيقى وخضوع وخشوع در پيشگاهش اعتراف نمايد. چرا كه عبوديّت حقيقى جز در فناى كلّى عاشق بدست نمىآيد.
كنايه ازاينكه: معشوقا! براى كشته شدن وبندگىات اشتياق تمام دارم، نصيبم گردان. به گفته خواجه در جايى:
|
يارب آن آهوىِ مشكين، به خُتَن بازرسان |
وآن سهى سروِ روان را، به چمن بازرسان |
|
|
دل آزرده ما را، به نسيمى بنواز |
يعنى آن جانِ زتن رفته به تن بازرسان |
|
|
سخن اين است، كه ما بىتو نخواهيم حيات |
بشنواى پيك سخن گير! وسخن باز رسان |
|
|
آن كه بودى وطنش ديده حافظ، يا رب! |
به مرادش، زغريبى، به وطن بازرسان[١] |
|
|
فراق ووصل چه باشد؟ رضاىِ دوست طلب |
كه حيف باشد ازاو، غير او تمنّايى |
|
گويا خواجه از سخنان گذشته خود رنجيده خاطر گشته، به خود خطاب كرده ومى گويد: تمنّاى وصال ويا گله از فراق چه معنى دارد؟ رضاى دوست طلب وآنچه او مى خواهد بخواه، توجّه به وصال وفراق، از دوگانگى و ديدن غير واثنينيّت حكايت مى كند، شايسته نيست از او غير او را خواستن؛ كه: «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ»[٢]: (وخشنوديى از جانب خدا، بزرگتر وبرتر مى باشد.) ونيز: «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ، وَ رَضُوا
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٦، ص ٣٥٢.
[٢] - توبه: ٧٢.