جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٤ - غزل ٤٩٥ به جان پير خرابات وحق صحبت او
خواجه در اين غزل درمقام اظهار اشتياق به حضرت دوست، وتمنّاى ديدار او را نموده وبيشتر خطابش با زاهد وبدخواهان خود مى باشد. مىگويد:
|
به جان پير خرابات وحقِّ صحبت او |
كه نيست در سر من، جز هواى خدمت او |
|
زاهدا! قسم به جان استاد وراهنمايم وبه حقّى كه او بر من دارد؛ كه:
٣٣٤٢
«هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكيمٌ يُرْشِدُهُ.»
[١]: (هركس كه حكيمى نداشته باشد كه هدايتش كند، به هلاكت مبتلا خواهد گشت.)، هوايى در سر من جز هواى بندگى حضرت دوست نمى باشد؛ كه:
٣٣٤٣
«وَلكِنّى أعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ.»
[٢]: (و ليكن من خدا را از روى محبّت ودوستى او مى پرستم.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
جان فداى تو، كه هم جانى وهم جانانى |
هر كه شد خاك درت، رست زسرگردانى |
|
|
سرسرى، از سر كوىِ تو نيارم برخاست |
كارِ دشوار، نگيرند بدين آسانى |
|
|
خام را، طاقت پروانه دلْ سوخته نيست |
نازكان را، نرسد شيوه جان افشانى[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
بهشت اگرچه نه جاىِ گناهكاران است |
بيار باده، كه مستظهرم به رحمت او |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٧٨، ص ١٥٩.
[٢] - بارالانوار، ج ٧٠، ص ١٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٢، ص ٣٩٥.