جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٤ - غزل ٤٩٦ تاب بنفشه مى دهد، طره مشكساى تو
|
عمرى است تا من در طلب، هر روز گامى مى زنم |
دستِ شفاعت هر دمى، در نيكنامى مى زنم |
|
|
تا بو كه يابم آگهى، زآن سايه سروِ سَهى |
گلبانگِ عشق از هر طرف، بر خوشخرامى مى زنم |
|
|
اورنگ كو؟ گلچهر كو؟ نقش وفا ومِهر كو؟ |
حالى من اندر عاشقى، داوِ تمامى مى زنم[١] |
|
|
شورِ شراب وسوز عشق، آن نَفَسم رَوَد زِ ياد |
كاين سَرِ پر هوس شود، خاكِ دَرِ سراى تو |
|
بخواهد بگويد: معشوقا! تا به مقام مخلَصيّت (به فتح لام) وفنا وعبوديّت حقيقىام نرسانى ودوئيّت عاشق ومعشوقى در نظرم باقى است، شورِ شراب مشاهدات وتجلّيات وسوز عشق تو از سرم بيرون نخواهد رفت. وچون اين كمالم حاصل شود، من نيستم تا شور شراب وسوز عشقى بماند. اگر عشقى هست، عشق اوست به خود. بخواهد بگويد:
٣٣٤٧
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لايَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[٢]: (بارالها! اين خوارى من است كه در پيشگاهت پيداست، واين حال من است كه بر تو پنهان نيست، از تو وصال ورسيدن به خودت را خواهانم، وبه تو بر توراهنمايى مى جويم، پس به نور خويش مرا به سويت رهنمون شو وبا بندگى راستين در پيشگاهت برپادار.) وبگويد:
|
هماىِ اوج سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى، بر مقام ما افتد |
|
|
حبابْ وار، بر اندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى، به جام ما افتد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٩، ص ٣٣٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.