جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٢ - غزل ٥٢٦ اى در رخ تو پيدا، انوار پادشاهى
|
كوهِ اندوهِ فراقت، به چه طاقت بكشد؟ |
حافظِ خسته، كه از ناله، تنش چون نالى است[١] |
|
لذا مى گويد:
|
عمرى است پادشاها، كز مِىْ تهى است جامم |
اينك زبنده دعوى، وز محتسب گواهى |
|
معشوقا! دير زمانى است كه از مشاهده جمالت محرومم، ودعوى محبّت وديدار دوبارهات را مى نمايم، وزاهد هم گواهى بر هشيارى ومحروميّتم از ديدارت ودعوى مودّتم مى دهد. در جايى مى گويد:
|
عمرى است تا به راه غمت، رُو نهادهايم |
روى ورياىِ خلق، به يكسو نهادهايم |
|
|
در گوشه اميد، چو نظّارِگان ماه |
چشم طلب بر آن خمِ ابرو نهادهايم |
|
|
تا سِحْرِ چشمِ يار، چه بازى كند، كه باز |
بنياد، بر كرشمه جادو نهادهايم |
|
|
عمرى گذشت وما به اميدِ اشارتى |
چشمى بر آن دو گوشه ابرو نهادهايم[٢] |
|
|
اى عنصرِ تو مخلوق، از كيمياى عزّت |
وى دولتِ تو ايمن، از صَدْمَتِ تباهى |
|
اى محبوبى كه مقام عزّت توراست ونمى خواهى با بود خود، مخلوقى سخن از خويش گويد كه: «ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ، وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»[٣]: (معبودى جز خداوند نيست، وبراستى كه تنها او سرافراز وفرزانه است.) و:
٣٥٠٩
«وَبِعَزَّتِكَ الَّتى لايَقُومُ لَها شَىْءٌ.»
[٤]: (و [از تو مسئلت دارم ...] به عزّت وبزرگىات كه هيچ چيزى در برابر آنها [توان] پابرجايى ندارد.) بخواهد بگويد: مرا از عصيان وجودىام بگير وبه وصالت رهنمون شو.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣، ص ٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٧، ص ٣١٤.
[٣] - آل عمران: ٦٢.
[٤] - اقبال الاعمال: ص ٧٠٦.