جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٠ - غزل ٥٢٦ اى در رخ تو پيدا، انوار پادشاهى
|
خون شد دلم ازحسرت آن لعلِ روانْ بخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر ونشان باش[١] |
|
|
باز، ار چه گاهگاهى بر سر نهد كُلاهى |
مرغانِ قاف دانند، آيين پادشاهى |
|
گرچه اهل كمال وآنان كه به تبعيّت انبياء واوصياء : به مقامات معنوى راه يافتهاند، گاهگاهى به اذن محبوب خويش كلاه شاهى به سر مى نهند، وسلطنت معنوى بر عالم مى كنند، وامور خارق عادت از آنها سر مى زند؛ ولى آنان كه به مقام نيستى خويش راه يافته (انبياء واوصياء :) وخود را فراموش نموده وتمكّن در اين امر داشتهاند، تاج خلافة اللّهى را بر سر نهاده وهمواره عالم در زير تصرّفشان است، وآيين پادشاهى را بهتر مى دانند، وبه مقتضاىِ
٣٨٤٦
«كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذى يَبْصُرُ بِهِ وَلِسانَهُ الَّذى يَنْطِقُ بِهِ، وَيَدَهُ الَّتى يَبْطِشُ بِها.»
[٢]: (گوش او مى شوم كه بدان مى شنود وچشم او كه به آن مى بيند وزبانش كه به آن سخن مى گويد ودست او كه با آن مى گيرد.) در جهان به اذن اللَّه حكومت مى كنند بىآنكه خود را ببينند، كنايه از اينكه: محبوبا! ما را از عنايات بندگان خاصّت بىبهره منما.
وممكن است بخواهد با مصرع اوّل اشاره به مَثَلى كند كه گفتهاند «باز بر سر هر كس بنشيند، پادشاه مى شود» وبگويد: اگرچه سلاطينى در جهان مى آيند وحكومت بر جمعيّتى مى كنند، امّا سلطنت اينان كجا، وسلطنت انبياء واولياء : كجا؟ لذا مى گويد:
|
در دودمانِ آدم، تا وضع سلطنت هست |
مثل تو كس نديده است، اين علم را كماهى |
|
كجا سلاطين ظاهرى چون انبياء : حكومت بر عالم مى توانند كنند؟ آنان خليفه مردم، واينان خليفة اللَّه مى باشند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٢] - اصول كافى، ج ٣، ص ٣٥٢، از روايت ٧.