جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٩ - غزل ٥٢٦ اى در رخ تو پيدا، انوار پادشاهى
نقص به كمال نايل خواهى ساخت؛ امّا:
|
دانم دلت ببخشد، بر اشك شب نشينان |
گر حال ما بپرسى، از باد صبحگاهى |
|
محبوبا! مىدانم اگر نسيمهاى صبحگاهى تو را از گريههاى نيمه شب من در فراقت خبر دهند، باز عنايتى به من خواهى فرمود، واز پستى به كمال نايلم مىسازى. (شايد علّت عدم عنايتت، خود من باشم كه هنوز از گناهان وجودى نرسته، تمنّاى ديدارت را مى نمايم.) بخواهد بگويد:
«أسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ، وَمِنْ كُلِّ راحةٍ بِغَيْرِ أُنْسِكَ، وَمِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبِكَ، وَمِنْ كُلِّ شُغْلٍ بِغَيْرِ طاعَتِكَ.»
[١]: (از هر لذّتى بجز ياد وذكر تو، واز هر راحتى وآسودگى بجز انس با تو، واز هر خوشى وشادمانى به غير قرب ونزديكىات، واز هر اشتغالى جز به طاعت وعبادتت، آمرزش مى طلبم.).
در جايى مى گويد:
|
چشم آلوده، نظر از رُخِ جانان دور است |
بر رُخ او، نظر از آينه پاك انداز |
|
|
چون گُل از نكهت او، جامه قبا كن حافظ! |
وين قبا، در رَهِ آن قامتِ چالاك انداز[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
ساقى! بيار آبى، از چشمه خرابات |
تا خرقه ها بشوييم، ازعُجب خانقاهى |
|
معشوقا! از شرابى كه خرابان را آباد به مشاهدات، وبهرهمند از تجلّياتت مىسازد، عنايتم فرما تا از خود بينى ريا وعجب وشرك وگناهان وجودى درآيم وبه خويش راهم دهى. در جايى مى گويد:
|
باز آى ودل تنگ مرا، مونس جان باش |
وين سوخته را، محرم اسرارِ نهان باش |
|
|
زآن باده، كه در مصطبه عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده وگو: رمضان باش |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.