جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٠ - غزل ٥٣٤ اى كه در كشتن ما، هيچ مدارا نكنى!
|
روى بنما ووجودِ خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان، را همه گو باد ببر |
|
|
ما كه داديم دل وديده به طوفانِ بلا |
گو بيا سيل غم وخانه زبنياد ببر[١] |
|
|
دردمندانِ غمت، زَهْرِ هَلاهِل دارند |
قصد اين قوم، خطر باشد هين! تا نكنى |
|
محبوبا! حال خوش شوريده حالانِ غمت را از آنان مگير، وقصد آنان مكن كه اين قوم زهر كشنده دارند، وچون كسى قصد آنان كند، نابود مى شود (سخنى است به اعتبار عالم ظاهرى) بخواهد بگويد:
|
رنج ما را كه توان بُرد، به يك گوشه چشم |
شرط انصاف نباشد، كه مداوا نكنى |
|
دلبرا! حال كه مى توانى با گوشه چشمى عاشقانت را از ناراحتى هجران بدر آرى، سزد كه عنايتى بفرمايى تا با نگاهت شفابخش دل ايشان گردى. بخواهد بگويد:
«وَامْنُنْ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ عَلَىَّ، وَانْظُرْ بِعَيْنِ الوُدِّ وَالعَطْفِ إلَىَّ، وَلاتَصْرِفْ عَنّى وَجْهَكَ، وَاجْعَلْنى مِنْ أهْلِ الإصْعادِ وَالحُظْوَةِ عِنْدَكَ.»
[٢]: (وبا نظر افكندن و نگريستن به سوى ما بر مامنّت بگذار، وبا چشم مهر وعطوفت ومهربانى به ما بنگر، وروى از ما مگردان، وما را از نيكبختان وكسانى كه به قرب ومنزلت در پيشگاهت مى رسند، قرار ده.) وبگويد:
|
اجرها باشدت اى خسروِ شيرين حركات! |
گر نگاهى سوىِ فرهادِ دل افتاده كنى[٣] |
|
وبگويد:
|
روزگارى است كه ما را نگران مى دارى |
مخلصان را، نه به وضع دگران مى دارى |
|
|
گوشه چشم رضايى به منت باز نشد |
اين چنين، عزّت صاحب نظران مى دارى؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٣، ص ٣٩٠.