جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٩ - غزل ٥٣٤ اى كه در كشتن ما، هيچ مدارا نكنى!
خواجه در اين غزل با بيانات عاشقانهاش مى خواهد اظهار اشتياق وتمنّاى ديدار حضرت دوست را بنمايد. مىگويد:
|
اى كه در كُشتنِ ما، هيچ مدارا نكنى! |
سود وسرمايه بسوزىّ ومحابا نكنى |
|
معشوقا! تو را رويّه بر آن بوده ومى باشد كه عاشقان خويش را بكشى وبه فقر ذاتىشان آگاه نموده وتوجّه دهى كه آنچه به خود نسبت مى دهند، از ايشان نبوده ونيست. در واقع آگاهشان سازى كه مالك هيچ چيز نيستند، ومالك على الاطلاق تويى وبس؛ كه: «قُلِ: اللَّهُمَّ! مالِكَ الْمُلْكِ! تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ، وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ، وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ، وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ، بِيَدِكَ الْخَيْرُ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»[١]: (بگو: خدايا! [اى] مالك ودارنده پادشاهى وسلطنت! به هر كسى بخواهى سلطنت مى دهى، واز هر كه بخواهى باز مىگيرى. وهر كه را مشيّتت تعلّق گيرد عزيز وگرامى كرده وهركس را كه بخواهى خوار وذليل مىسازى. خير وخوبى تنها در دست توست. براستى كه تو بر هر چيز توانايى.) ودر نتيجه مىخواهد بگويد:
|
روى بنما ومراگو كه دل از جان برگير |
پيش شمع، آتش پروانه، به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين ومدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى وزخاكش برگير[٢] |
|
وبگويد:
[١] - آل عمران: ٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.