جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٦ - غزل ٥٢٥ اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى
|
اگر زِ كوى تو بويى، به من رساند باد |
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد |
|
|
تو تا به روى من اى نور ديده! دربستى |
دگر جهان دَرِ شادى، به روى من نگشاد |
|
|
نه در برابر چشمى، نه غايب از نظرى |
نه ياد مى كنى از من، نه مى روى از ياد[١] |
|
|
اى درد توام درمان، در بستر ناكامى |
وى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى |
|
|
مشتاقى ومهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايانِ شكيبايى |
|
واى معشوقى كه درمان درد من در آتش عشقت زيستن است! زيرا اين امر مرا به وصال وكام خويشم نايل مى سازد، واى دلبرى كه يادت در عين محروميّت از ديدارت، مونس جان من است! مشتاقى ودورى ونديدن جمالت، چنانم بىتاب وطاقت نموده، كه نزديك است شكيبايى خويش را از دست بدهم، با آنكه عاشق نبايد چنين باشد؛ كه:
٣٧٧٠
«أفْضَلُ الصَّبْرِ، ألصَّبْرُ عَنِ الْمَحْبُوبِ.»
[٢]: (برترين صبر، شكيبايى بر دورى محبوب مى باشد.) وهمچنين:
٣٤٩٥
«بِالصَّبْرِ تُدْرَكُ الرَّغآئِبُ.»
[٣]: (تنها با صبر وشكيبايى مى توان به [مقامات] پسنديده وارزنده نايل آمد.) ونيز:
٣٤٩٦
«بِالصَّبْرِ تُدْرَكُ مَعالِى الامُورِ.»
[٤]: (فقط با صبر وشكيبايى مى توان به امور بلند ووالا رسيد.) بخواهد بگويد:
٣٤٩٧
«إلهى! ... وَإيّاكَ أسْأَلُ، فَلاتُخَيِّبْنى، وَفى فَضْلِكَ أرْغَبُ فَلاتَحْرِمْنى، وَبِجَنابِكَ أنْتَسِبُ فَلاتُبْعِدْنى، وَبِبابِكَ أقِفُ فَلاتَطْرُدْنى.»
[٥]: (معبودا! ... تنها از تو درخواست مى نمايم پس نوميدم مساز، وفقط به فضل وبخشش تو رغبت وگرايش دارم پس محرومم منما، وتنها به درگاه وآستانه تو وابسته وپيوستهام پس دورم مفرما، وفقط به در توايستادهام پس مرانم.) ونيز بگويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.
[٢] - غرر ودرر موضوعى، باب الصبر، ص ١٩١.
[٣] ( ٣، ٤) غرر ودرر موضوعى، باب الصبر، ص ١٩٢.
[٤] ( ٣، ٤) غرر ودرر موضوعى، باب الصبر، ص ١٩٢.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.