جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٢ - غزل ٤٩٦ تاب بنفشه مى دهد، طره مشكساى تو
با اين بيان بخواهد بگويد:
|
عِمارى دار ليلى را، كه مِهْر وماه در حكم است |
خدايا! در دل اندازش، كه بر مجنون گذار آرد |
|
|
خدا را چون دل ريشم، قرارى بسته با زُلفت |
بفرما لعل نوشين را، كه جان را برقرار آرد |
|
|
در اين باغ ار خدا خواهد، در اين پيرانه سر حافظ |
نشيند بر لب جويىّ وسَرْوى در كنار آرد[١] |
|
وبگويد:
|
اى گُل خوش نسيم من! بلبل خويش را مسوز |
كز سر صدق مى كند، شب همه شب دعاى تو |
|
معشوقا! من بلبل عاشقم وتو گل خوش بوى وزيباى من، اى گل خوشبوى من! بلبل خود را از فراقت مسوزان؛ كه هر شب به صدق وراستى به دعاى تو اشتغال دارم وتو را مى خوانم، تا شايد وصالت را نصيبم گردانى؛ كه:
٣٦٩٠
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!.»
[٢]: (معبودا! كيست كه در طلب پذيرايىات بر تو فرود آمد وپذيرايىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد وبه او احسان نكردى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه به نكوكارى ستوده باشد نمى شناسم؟!.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
اى سرو ناز حُسن، كه خوش مى روى به ناز! |
عشّاق را به ناز تو، هر لحظه صد نياز |
|
|
آن را كه بوى عنبرِ زلفِ تو آرزوست |
چون عودگو: بر آتش سوزان، بسوز ومساز |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٨، ص ١٦٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.