جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٦ - غزل ٥٣٠ اى روضه بهشت، زكويت حكايتى
٣٧٥٩
بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند ومشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان، بارالها! جانى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه بايستى دورىات خوار مى گردانى؟!) وبه گفته خواجه در جايى:
|
دلم را شد سر زلفِ تو مسكن |
بدين سانش، فرو مگذار ومشكن |
|
|
وگر دل سر كشد چون زُلف از خط |
بدست آرش، ولى در پاش مفكن |
|
|
چو شمع ار پيشم آيى در شبِ تار |
شود چشمم به ديدارِ تو روشن[٢] |
|
|
اى دل! به هرزه، دانش ودينت زدست رفت |
صد مايه داشتىّ ونكردى كفايتى |
|
اى خواجه! حال كه دوست تو را نمى پذيرد وبه وصالش راه نمى دهد، چرا كفايت به دانش ودين قشرى وزهد خشك خود نكردى، وبه هرزه آنها را از دست دادى، وخود را به اصطلاح خَسِرَ الدُّنْيا وَالآخِرَة كردى؟ گله اى است عاشقانه از حضرت محبوب. بخواهد بگويد:
|
ما زياران، چشمِ يارى داشتيم |
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم |
|
|
گفتگو، آيينِ درويشى نبود |
ورنه با تو، ماجراها داشتيم |
|
|
شيوه چشمت، فريبِ جنگ داشت |
ما ندانستيم وصلح انگاشتيم[٣] |
|
|
هر پاره ازدل من واز غُصّه قِصّهاى |
هر سطرى از خصال تو وز رحمت آيتى |
|
دلبرا! چون به خويش مى نگرم، همه وجودم خبر از غصّههاى درونى ونااميدى از دست يافتن به وصالت مى دهند؛ ولى چون به رحمت واسعهات نظر مى افكنم،.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.