جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٠ - غزل ٤٩٠ اى لبت، آب حيات واى قدت، سرو چمن!
وبه وصالش نايل نمى سازى، ولب را به دندان مى گزى كه برو، تا تو هستى ووصال ووصل مى جويى، مرا با تو كارى نيست، وبا اين كردارت بار ديگر دردى بر دردم مىافزايى وجراحتى بر جراحت درونىام اضافى مى كنى. به گفته خواجه در جايى:
|
به چشم مِهْر اگر با من، مَهْام را يك نظر بودى |
از آن سيمينْ بدن، كارم به خوبى خوبتر بودى |
|
|
هَمَش مهر آمدى بر من، زمهر آن شاه خوبان را |
گر از درد دل زارم، يكى روزش خبر بودى |
|
|
به وصلش گر مرا روزى، زهجران فرصتى بودى |
مبارك ساعتى بودى، چه خوش بودى اگر بودى[١] |
|
|
عاشق روى توام، اى شاه خوبان جهان! |
اين حكايت را بدانند آشكارا، مرد وزن |
|
معشوقا! به عاشقانت روا مدار كه اين گونه در تمنّايت بسوزند. اگر به عاشقىام باور نمى كنى از مرد وزن اين ديار سؤال نما. در جايى مى گويد:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او، سودا گرفته است |
|
|
هماىِ همّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد وبالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كارِ عاشقان بالا گرفته است |
|
|
چو ما در سايه الطاف اوييم |
چرا او سايه از ما واگرفته است[٢] |
|
|
مُرد حافظ در غمت، در گردنِ تو خونِ من |
دادِ من بستاند از تو، روز محشر ذُوالمِنَن |
|
اين بيت سخنى است عاشقانه كه عشّاق مجازى آن را به كار مى برند. هر چند عاشق مى داند كه تا اثرى از وى باقى است به حضرت محبوب واصل نخواهد شد؛.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.