جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٥ - غزل ٥١٥ عيشم مدام است، از لعل دلخواه
وهوسهاى خويش پيروى كردند، پس چه كسى مى تواند آن را كه خداوند گمراه نموده، راهنمايى وهدايت كند، وآنان ياورانى نخواهند داشت، پس استوارومستقيم، روى وتمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست، اين دين استوار است وليكن بيشتر مردم [ازاين حقيقت] آگاه نيستند.) ونيز:
«وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً»[١]: (وخدا را بپرستيد وچيزى را شريك وانباز او قرار ندهيد.)
|
ديشب به رُويش، خوش بود وقتم |
از وصلِ جانان، صد لَوْحَشَ اللَّه! |
|
شب گذشته به مشاهده حضرت محبوب، حالى ووقتى خوش برايم حاصل گشته بود واز اين ديدار ووصالش بسيار سپاسگزارم. در جايى مى گويد:
|
وصال او زعمر جاودان بِهْ |
خداوندا! مرا آن دِهْ كه آن بِهْ |
|
|
دلا! دايم گداىِ كوى او باش |
به حكمِ آنكه، دولت جاودان به |
|
|
به داغ بندگى مُردن در اين در |
به جان او، كه از ملك جهان بِهْ[٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
تا سايه مباركت افتاد بر سرم |
دولت، غلام من شد واقبال، چاكرم |
|
|
شد سالها كه از سر من رفته بود بخت |
از دولت وصال تو باز آمد از درم[٣] |
|
|
شوقِ رُخَت بُرد، از ياد حافظ |
وردِ شبانه، درسِ سحرگاه |
|
شب گذشته چنان ديدار دوست مرا به خود جذب نموده بود كه از اوراد لفظى واذكار شبانه باز ماندم، و درس سحرگاه را كه با دوستان مذاكره مى نمودم، از.
[١] - نساء: ٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.