جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٣ - غزل ٥٢٣ اى باد! نسيم يار دارى
جان پرور دوست وپرده از كثرات برداشتن براى بندگان خاصّ او است، نه آنكه خود هم از آن بهرهمند شويد. «با طُرّه او چه كار دارى؟» در نتيجه بخواهد بگويد: اين منم كه بايد طُرّه او براى من گشوده گردد وعطر جمال وكمالش را به تمام وجود استشمام نمايم، پس محبوبا!
|
كرشمه اى كن وبازار ساحرى بشكن |
به غمزه، رونقِ بازار سامرى بشكن |
|
|
به زلف گوى: كه آيين سركشى بگذار |
به طُرّه گوى: كه قلبِ ستمگرى بشكن |
|
|
برون خرام وببر گُوى نيكى از همه كس |
سزاى حُور دِهْ ورونقِ پرى بشكن |
|
|
به آهوانِ نظر، شيرِ آفتاب بگير |
به ابروانِ دو تا، قوس مشترى بشكن[١] |
|
|
اى گُل! تو كجا، وروى زيباش؟ |
او مشك وتو خار، بار دارى |
|
واى گل! تو را نسزد نزد من دم از زيبايى خويش زنى؛ زيرا آن گونه كه در گذشته جمال يارم را نگريستم واستشمام عطر او نمودم، با زيبايى وبوى خوشى كه دارى تو را چون خارى مى نگرم.
آرى، آنان كه ديده حقيقت بينشان گشوده گشته، كجا ممكن است نظرى به مظاهر مجازى، كه جمال وكمالشان پرتوى از جمال وكمال معشوق حقيقى است، داشته باشند؟! اين ماييم كه در اثر دورى از حقيقت به چشم زيبايى به عالم مىنگريم. به گفته خواجه در جايى:
|
چو آفتابِ مِىْ از مشرقِ پياله برآيد |
زباغِ عارضِ ساقى، هزار لاله برآيد |
|
|
نسيم بر سر گل بشكند كُلاله سنبل |
چو در ميان چمن، بوى آن كُلاله برآيد[٢] |
|
با اين بيان بخواهد بگويد:
|
بر خاكيانِ عشق، فشان جرعه لبت |
تا خاك، لعل گون شود ومشكبار هم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٦، ص ١٣٩.