جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٥ - غزل ٥٢٣ اى باد! نسيم يار دارى
|
باز آى ساقيا! كه هواخواهِ خدمتم |
مشتاق بندگىّ ودعاگوى دولتم |
|
|
زآنجا كه فيض جام سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، زظلمات حيرتم |
|
|
من كز وطن سفر نگزيدم، به عمرِ خويش |
در عشق ديدن تو، هواخواهِ غربتم |
|
|
دورم به صورت از دَرِ دولتسراىِ دوست |
ليكن به جان ودل، زمقيمان حضرتم[١] |
|
|
اى سرو! تو با قَدِ بلندش |
در باغ، چه اعتبار دارى؟ |
|
واى سرو خوش قد وقامت! تو را در مقابل قيّوميّت حضرت محبوب كه قيام همه مظاهر به اوست، وتو هم يكى از آنان مى باشى، چه است؟ كه: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ»[٢]: (اوست خداوندى كه معبودى جز او نيست وزنده وبرپادارنده [موجودات] مىباشد.) ونيز: «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ»[٣]: (وچهره ها در برابر خداوند زنده وبرپا دارنده [موجودات] خاضع وفروتنند.). در نتيجه بخواهد بگويد: آن گونه كه در گذشته با مظاهرت مشاهدهات نمودم، زيبايى آنان از نظرم افتاد، حال مى گويم:
|
چو رويت، مهر ومَهْ تابان نباشد |
چو قدّت، سرو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل ولؤلؤت در دلفروزى |
دُر دريا ولَعْلِ كان نباشد |
|
|
سوادِ زُلف تو، كفرى است دل را |
كه روشنتر از آن، ايمان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد، هيچ تن را |
نه تن، باللَّه، كه مثلث جان نباشد[٤] |
|
|
اى عقل! تو با وجودِ عشقش |
در دست چه اختيار دارى؟ |
|
واى عقل! زمانى مرا با تو كار بود ودوست اختيار مرا به تو سپرده بود، كه او را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٢] - آل عمران: ٢.
[٣] - طه: ١١١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.