جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٤ - غزل ٥٢٣ اى باد! نسيم يار دارى
|
چون آبروى لاله وگل زآبِ فيض توست |
اى ابرِ لطف! بر من خاكى ببارهم |
|
|
چون كاينات، جمله به بوى تو زندهاند |
اى آفتاب! سايه زمن برمدار هم[١] |
|
|
ريحان! تو كجا، وخطّ سبزش |
او تازه وتو غُبار دارى |
|
واى ريحان! سبزى وطراوت تو كجا وجمال برافروخته محبوب؟! او همواره در تازگى وزيبايى مى باشد وتو را غبار عالم كثرت زود به تيرگى مى نشاند. با اين بيان بخواهد اظهار اشتياق به ديدار دوباره حضرت دوست نموده وبگويد:
|
نصابِ حُسن در حدّ كمال است |
زكاتم دِهْ، كه مسكين وفقيرم |
|
|
قدح پر كن كه، من ازدولت عشق |
جوانبختِ جهانم، گرچه پيرم[٢] |
|
وبگويد:
|
بُتا! چون غمزهات ناوك گشايد |
دل مجروح من پيشش سپر باد! |
|
|
مرا از توست، هر دم تازه عشقى |
تو را هر ساعتى، حُسنى دگر باد! |
|
|
به جان، مشتاق روى توست حافظ |
تو را بر حالِ مشتاقان نظر باد![٣] |
|
|
نرگس! تو كجا، وچشم مستش؟ |
او سرخوش وتو خمار دارى |
|
واى گل نرگس! چشم مست وسرخوش وبرافروخته وخمارين محبوب من كجا وزيبايى تو كجا؟! جذبات جمال او عاشقان را جان تازه مى دهد ومدهوش خويش مىگرداند؛ ولى تو خود محتاج جرعه اى از شارب اويى تا بتوانى دلربايى نمايى، پس چرا دل به تو دهم واز معشوق حقيقىام غافل مانم. اميد است بازم به خود راه دهد. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٤، ص ١٣٨.