جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٤ - غزل ٥٢٥ اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى
غزل ٥٢٥ [: اى پادشهِ خوبان! داد از غم تنهايى ...]
|
اى پادشهِ خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى |
|
|
اى درد توام درمان، در بستر ناكامى |
وى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى |
|
|
مشتاقى ومهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايانِ شكيبايى |
|
|
دايم گل اين بستان، شاداب نمى ماند |
درياب ضعيفان را، در وقت توانايى |
|
|
در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم |
لُطفْ آنچه توانديشى، حكمْ آنچه تو فرمايى |
|
|
فكر خود وراى خود، در عالم رندى نيست |
كفراست دراين مذهب، خودبينى وخودرايى |
|
|
يارب! به كه بتوان گفت، اين نكته: كه در عالم |
رُخساره به كس ننمود، آن شاهد هر جايى |
|
|
ديشب گله زُلفش، با باد همى گفتم |
گفتا: غلطى، بگذر زين فكرتِ سودايى |
|
|
صد بادِ صبا آنجا، با سلسله مى رقصند |
اين است حريف اى دل! تا باد نپيمايى |
|
|
ساقى! چمن گل را، بى روىِ تو رنگى نيست |
شمشاد خرامان كن، تا باغ بيارايى |
|
|
زين دايره مينا، خونين جگرم، مِىْ ده |
تا حل كنم اين مشكل، در ساغر مينايى |
|
|
حافظ! شب هجران شد، بوى خوش صبح آمد |
شاديت مبارك باد، اى عاشق شيدايى! |
|