جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٤ - غزل ٥٠٠ مرا چشمى است خون افشان، ز چشم آن كمان ابرو
|
آه آه! از دستِ صرّافانِ گوهر ناشناس |
هر زمان خر مهره را با دُر برابر مى كنند[١] |
|
ويا بخواهد بگويد كه: حاجب ودربان وواسطه وراهنماى به هزاران پيام از گوشه چشم وجمال معشوق، ابروان اوست، ما با نظر كردن به محراب ابروان حضرتش، به چشم وتجلّيات واسرار وجذبه هايش توجّه مى كنيم.
|
دگر حور وپرى را كس نگويد با چنين حُسنى |
كه آن را اين چنين چشم است واين را آنچنان ابرو |
|
با مشاهده حسن حضرت محبوب، كس را نرسد كه با ما سخن از حسن مظاهر وحور وپرى گويد، زيرا تمام زيبايىهاى اين جهان وآن جهان مظهرى از جمال وكمال اويند و از خويش چيزى ندارند؛ به گفته خواجه در جايى:
|
نعيمِ هر دو جهان، پيش عاشقان به جوىِ |
كه اين متاع قليل است وآن بهاى حقير[٢] |
|
ودر جايى مى گويد:
|
زباغ وَصلِ تو يابد، رياضِ رضوان آب |
زتاب هجر تو دارد، شرارِ دوزخ تاب |
|
|
به حُسن عارض وقَدِ تو برده اند پناه |
بهشت وطوبى «طوبى لهم وحسن مآب» |
|
|
بهار، شرح جمال تو داده در هر فصل |
بهشت، ذكر جميل تو كرده در هر باب[٣] |
|
|
تو كافر دل نمى بندى، نقابِ زُلف ومى ترسم |
كه محرابم بگرداند، خَمِ آن دلستان ابرو |
|
معشوقا! اينكه مى نگرم هر لحظه پرده از كثرات بركنار مى نمايى و از جمالت بهره مندم مى فرمايى، گويا مى خواهى به اين بندهات ترحّم روا ندارى، ونظرت بر آن است كه از خويشم بگيرى وفانى سازى تا ديدارت را شايسته باشم؛ امّا مى ترسم قبلهام را با اين رفتارت بگردانى واز توجّه به ظاهر مظاهر، به ملكوتشان راهنمايم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٢، ص ٢١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٤، ص ٢٣٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢، ص ٥٢.