جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٥
|
ساربان! رَخْت به دروازه مبر، كان سرِ كوى |
شاهراهى است، كه منزلگه دلدار من است |
|
|
بنده طالع خويشم، كه دراين قحطِ وفا |
عشق آن لولىِ سرمست، خريدارمن است[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
سرم زدست شد وچشمِ انتظارم سوخت |
در آرزوىِ سر و چشمِ مجلس آرايى |
|
هرچه داشتم واز من نبود وخيال مى كردم از من است به راه اودادم، ودر انتظار ديدارش در آتش دل سوختم وصبر نمودم، تا شايد رخسار بنمايد ومجلس آراى من گردد؛ ولى افسوس! كه چهره نگشود وچشم به راهم گذاشت. در جايى مى گويد:
|
زدل برآمدم وكار، برنمى آيد |
زخود بدر شدم ويار، در نمى آيد |
|
|
مگر به روى دل آراىِ يار من، ورنه |
به هيچگونه دگر، كار برنمى آيد |
|
|
در اين خيال، بسر شد زمان عمر وهنوز |
بلاى زلفِ سياهت بسر نمى آيد |
|
|
چنان به حسرت خاكِ دَرِ تو مى ميرم |
كه آب زندگىام در نظر نمى آيد[٢] |
|
|
زهى كمال! كه منشورِ عشقبازىِ من |
از آن كمانچه ابرو، رسد به طُغرايى |
|
آن زمان مرا كمال حاصل خواهد شد ووصالم ميسّر مى شود، كه محبوب عشق ورزىام را به خويش با تيغ ابروانش امضا كند وكشته وى گردم. بخواهد با اين بيان تقاضاى ديدار او را به كشته شدن وفنايش بنمايد وبگويد:
|
اى نسيمِ سحر! آرامگهِ يار كجاست |
منزل آن مَهِ عاشقْ كُشِ عيّار كجاست |
|
|
شب تار است ورَهِ وادى ايمن در پيش |
آتش طور كجا، وعده ديدار كجاست؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١، ص ٦٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٤، ص ١٧١.