جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٠ - غزل ٥٢٥ اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى
|
ديشب گله زُلفش، با باد همى گفتم |
گفتا: غلطى، بگذر زين فكرتِ سودايى |
|
|
صد بادِ صبا آنجا، با سلسله مى رقصند |
اين است حريف اى دل! تا باد نپيمايى |
|
شب گذشته، كه باد صبا ونفحات جان فزاى دوست براى پرده گشايى از كثرات جهت عاشقان وجمال يار مى گذشت، گله اى از بىعنايتى او نسبت به خود نمودم. مرا گفت: اين فكر غلط را از خاطر دور كن، و
٣٨٥٦
«وَأنّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ، وَأَنَّكَ لاتَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلّاأنْ [وَلكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الأعْمالُ السَّيِّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[١]: (و [مىدانم] مسافت آن كه به سوى تو كوچ كند، كوتاه است، وتواز مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [ولى] اعمال زشت [يا: آرزوهاى] شان حجاب آنها مى شود.) را بخوان، تا بدانى او از هيچ مظهرى مخفى نگشته، بدانند يا ندانند، وصد باد صبا (مقرّبان درگاهش)، به مشاهده او در وجد وحال بسر مى برند، ومى گويند:
٣٧٠٥
«يامَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ! مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنوارِ يا مَنِ احْتَجَبَ فى سُرادِقاتِ عَرْشِهِ عَنْ أنْ تُدْرِكَهُ الأبْصارُ! يا مَنْ تَجَلّى بكَمالِ بَهآئِهِ! فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الإسْتِوآءَ. كَيْفَ تَخْفى، وَأنْتَ الظّاهِرُ؟! أمْ كَيْفَ تَغيبُ، وَأنْتَ الرَّقيبُ الحاضِرُ؟! إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ وَالْحَمْدُللَّهِ وَحْدَهُ.»
[٢]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيتت [بر تمام موجودات] چيره گشتى پس عرش [موجودات] در ذاتت غايب گرديد! آثار مظاهر را با آثار خويش از بين برده واغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى، اى خدايى كه در سراپردههاى عرش وموجوداتت از اينكه مبادا ديدگان تو را دريابند، محجوب گشتهاى! اى خدايى كه با نهايت فروغ وزيبايى جلوه نمودى تا اينكه عظمتت تمام مراتب وجود را فرا گرفت! چگونه پنهانى با آنكه تنها تو آشكارى؟ يا چگونه غايبى در صورتى كه فقط تو.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.