جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٠ - غزل ٥١٦ گر تيغ بارد، در كوى آن ماه
|
رُخ از جناب تو عمرى است تا نتافتهام |
نِيَم به يارى توفيق از اين جناب خجل[١] |
|
وممكن است خطابش با زاهد باشد. بخواهد بگويد: چنانچه مى خواهى با گفتارت از عاشقى ورندىام باز دارى، ممكن نيست، به گفته خواجه در جايى:
|
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم |
حاصل خرقه وسجّاده، روان در بازم |
|
|
حلقه توبه گر امروز چو زهّاد زنم |
خازن ميكده فردا نكند در بازم |
|
|
ور چو پروانه دهد دست فراغ البالى |
جز بدان عارض شمعى نبود پروازم |
|
|
مرغْ سان از قفس خاك، هوايى گشتم |
به هوايى كه مگر صيد كند شهبازم[٢] |
|
|
آيين تقوى، ما نيز دانيم |
ليكن چه چاره، با بخت گمراه؟ |
|
ما مى دانيم تقوى چيست، ولى نه آنچه تو مى گويى. بخت برگشتگانند كه دوست را رها كرده وتوجّه به زهد وعبادت خشك وقشرى وبى اخلاص ونعمتهاى بهشتىِ تنها مى نمايند. آيين تقوى آن است كه بر طريق فطرت باشيم؛ لذا باز مىگويد:
|
ما شيخ وزاهد، كمتر شناسيم |
يا جامِ باده، يا قصّه كوتاه |
|
ما را چه كار با شيخ وزاهد وگفتار وكردار آنان؟ جام باده كشيدن ومراقب جمال دوست بودن وزهد از ما سواى او گزيدن ما را بس است. اى شيخ وزاهد! با عاشقان او جز از جام باده وآنچه آنان را به او منعطف مى سازد، نگوييد وسخنان خود را كوتاه نماييد. در جايى مى گويد:
|
برو زاهد! به امّيدى كه دارى |
كه دارم همچنان امّيدوارى |
|
|
بجز ساغر كه دارد لاله در دست |
بيا ساقى! بياور تا چه دارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٤، ص ٢٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.