جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣ - غزل ٤٨٢ مرغ دلم طايرى است، قدسى عرش آشيان
آنگاه در ميان بندگان خاصّ من وارد شو ودر بهشت مخصوصم درآ.).
خلاصه بخواهد بگويد: حقيقت من از عالم پاكى است واز اين زندان تن خاكى سير شده وملالت مى كشد. به گفته خواجه در جايى:
|
دلم از وحشتِ زندان سكندر بگر فت |
رَخْت بربندم وتا مُلك سليمان بروم |
|
|
به هوادارىِ او، ذَرّه صفت، رقصْ كنان |
تا به سر منزلِ خورشيدِ درخشان بروم[١] |
|
|
از دَرِ اين خاكدان، چون بپرد مرغ ما |
باز نشيمن كند، بر سر آن آشيان |
|
دوست، مرغ جان را در قفس تن براى مصلحتى قرار داده، وچون به موت اختيارى، ويا اضطرارى از عالم خاكى تجافى، ويا رهايى گيرد، به منزلگاهِ «فَادْخُلِي فِي عِبادِي، وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[٢] ونيز: «وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى»[٣]: (براستى كه سرانجام وفرجام [همه چيز] به سوى پروردگار توست.) باز خواهد گشت.
در جايى مى گويد:
|
سحرم، هاتفِ ميخانه، به دولتخواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچو جم، جرعه مِىْ كِش، كه زسرِّ ملكوت |
پرتوِ جامِ جهانْ بين دهدت آگاهى[٤] |
|
|
چون بپرد زين جهان، سدره بُوَد جاى او |
تكيه گهِ باز ما، كنگره عرش دان |
|
مرغ دل ما، چون از اين جهان به مجاهدات، ويا موت اضطرارى جدايى گرفت، خود را در پيشگاه حضرت دوست، وجايگاهِ «دَنا فَتَدَلَّى»[٥]: (نزديك شو وآنگاه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٢، ص ٢٩٨.
[٢] - فجر: ٣٠- ٢٩
[٣] - نجم: ٤٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.
[٥] - نجم: ٨.